کیتی کاب آرزوی شهر بزرگی را داشت که هرگز ندیده بود. یک روز کیتی با یک مهندس عمران جوان به نام باب کالدکات، در راه رفتن به قلعه نزدیک خانه اش با نقشه های مخفی ملاقات کرد. او را سوار ماشینش کرد و از وی پذیرایی کرد