ویکتور برتیه، مردی خوب و در عین حال بسیار حسود، همسرش را از روی حسادت کشت. او پس از چند سال خدمت در یک باند زنجیره ای، به دلیل رفتار خوب آزاد می شود. او بسیار خوشحال است که می تواند به پاریس بازگردد و به ...