پورکی توریست است. او دلش برای شتر اصلی تنگ شده است، بنابراین یکی از شترهای خود را اجاره می کند. آفتاب داغ صحرا بر هر دوی آنها غلبه می کند. شتر شروع به توهم می کند و راهپیمایی می کند و با کیپ می نوازد. پورکی شتر را در حال شنا می بیند...