
زب یک عروسک و حلقه را در سطل زباله کشف می کند. با دیدن آن با بابس متوجه شباهت عروسک به آن می شود. او عروسک را نوازش می کند، ان آن را احساس می کند. زیب با یاد گرفتن نامزدش تام، عروسک را می سوزاند و کتک می زند و باعث می شود آن فکر کند که دارد دیوانه می شود.