پدر میگل که با خیالات جنسی وسواس دارد، از طریق کلیسای خود به دنبال کمک حرفه ای است، اما آنها گوش نمی دهند. بنابراین پدر را در دوراهی رها می کند. کلیسا را ترک کند یا باید سعی کند به تنهایی تسلیم این شرایط شود...