
فلورنت بوآسون و همسر جوانش الیز همیشه یک آرزو داشتند: داشتن یک رستوران. زمانی که آنها با پیرمرد عجیبی به نام اگون راتابلاواسکی ملاقات می کنند، رویای آنها به واقعیت تبدیل می شود، اما زمانی که با ناراحتی کشف می کنند، به سرعت به یک کابوس تبدیل می شوند...