هایدی پس از دلربایی پدربزرگ گوشهنشیناش و عاشق شدن به کوه زیبایی که او را خانه مینامد، ریشه کن میشود و به فرانکفورت فرستاده میشود، جایی که با کلارا، دختر جوانی که روی ویلچر بسته شده بود، دوست میشود.