کارول دوستش را ترک می کند و خود را در خیابان می بیند. شب است باران می بارد. رفلکس اول: تاکسی برای دور شدن. یا؟ هر جا، به مرکز شهر. راننده تاکسی در آینه بزرگش موکلش را تماشا می کند. او بی عاطفه است و ...