هیلاری و بانی یک روز صبح در کنار جاده ملاقات می کنند. آنها دوستان سریعی میشوند، رازهایشان را با هم در میان میگذارند و بعد از ظهر همان روز با موجی از دیوانگی، پیرزنی را به قتل میرسانند. بعداً می گویند برای تفریح این کار را کردند.