کمال صاحب کازینو است، طیار به دنبال کازینو خود است. آسلی به یک مدرسه شبانه روزی می رود، مادربزرگش یک فروشنده گل است که کمال همیشه از او گل می خرد. پدر اصلی در زندان است. یک روز کمال با ماشینش آسلی را می زند، آنها با هم دوست می شوند...