داریوش که نویسنده موفقی است پوسترهایی را می بیند که نمایشنامه جدیدش را اعلام می کنند. ناگهان وحشت زده به یاد می آورد که یادش رفته آن را بنویسد. سپس داریوش شروع به وحشت می کند و هیچ الهامی پیدا نمی کند.