مثل جادو، یک مسافر خسته که سعی میکند لباسهایش را در بیاورد، با لباسهای شورشیاش که از راه دور خارج میشوند و در جلوی چشمانش تکثیر میشوند، خنثی میشود و از ماندن روی قفسه لباس خودداری میکند.