سیتا سینها در حالی که پسر جوانش، بیهاری، با پسر جوان و ثروتمند دیگری به نام عمار به دلیل پاشیدن خاک روی بدنش با ماشینش مبارزه می کند. سپس سیتا مداخله میکند، هر دو را از هم جدا میکند، آنها را به خانهاش میبرد تا همدیگر را در آغوش بگیرند...