خانواده مارتین ها روبروی یک مرکز خرید زندگی می کنند. پدر رابرت بیکار است و واقعاً بزرگ نشده است - هنوز دیگران را به خاطر شکست های خود سرزنش می کند. وقتی او اسلحه ای را برای دوستش نگه می دارد، اوضاع واقعاً جدی می شود.