رودریگو جونکرا که بعد از یک بیماری طولانی در شرف مرگ است، تصمیم می گیرد از ویرجینیا، دایه کوچکترین پسرش، بخواهد که با او در خفا ازدواج کند تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند، زیرا او نیز معشوقه خانه خواهد بود.