
رمان نویس بتی فیشر پس از مرگ پسر جوانش جوزف وارد یک افسردگی تاریک می شود. مادرش مارگوت به امید اینکه بتواند او را از این وضعیت بیرون بیاورد، ترتیبی می دهد تا پسری به نام خوزه را به جای پسری که بتی گم کرده است، بدزدد. اگرچه او می داند که این اشتباه است ...