مادر کیت بنتز یک سال پیش درگذشت و او احساس میکند به زندگی خود ادامه داده است، تا اینکه یک روز صبح جواهرات مادرش روی سینک حمام کیتس ظاهر شد. همان جواهراتی که او در آن دفن شده بود. کیت به همسرش کارن می گوید: