خوان، مرد جوانی که به جرم تروریسم محکوم شده است، از زندان لیما عفو می شود. او سوار اتوبوس می شود تا به خانه برگردد و در ذهنش اتفاقات ده یا دوازده ساله اش را در روستای خود در نزدیکی هوآراز به یاد می آورد. پدرش مدت هاست که مرده است.