داستان در سال 1995 شروع می شود، زیرا سانتیاگو داز هررا هنگام شمشیربازی با بهترین دوست خود مارکو لومباردو آسیب می بیند. مارکو می خواهد سانتیاگو را به بوئنوس آیرس بازگرداند اما پدرش آلبرتو به او دستور می دهد سانتیاگو را در یک مراکشی ترک کند...