
ادی گرین از زندگی خود متنفر است. از شغلش متنفر است، از همسرش متنفر است، از خانه و همه چیز متنفر است. هنگامی که ادی به پایان کار خود می رسد و تصمیم می گیرد به همه چیز پایان دهد، او چشم اندازی از پینوکیو دارد. پینوکیو به او میگوید که راه فرار از وجود رقتبارش این نیست که خود را بکشد، بلکه خود را تکه تکه کند و دست و پا را پست به پا کند و چیزی را که خرد میکند با چوب جایگزین کند. ...