جیل از اینکه نابینا است و با ایمانش مبارزه می کند عصبانی است، به طور غیرمنتظره ای یک عمارت قدیمی را از عمه اش به ارث می برد. او و دوستانش برای بررسی آن به آنجا می روند. در راه آنها با هاله خزنده برخورد عجیبی دارند...