در کلکته، راهول یک معمار با دوست دخترش، پائولی، که مدت ها منتظر بازگشت او به خانه بود، دوباره ملاقات می کند. هر دو برای یافتن برادر راهول که گفته میشود دیوانه شده و در جنگل زندگی میکند و در درختان میخوابد، میروند.