خوانیتو به نیویورک نقل مکان کرد تا رویای بازیگری بزرگ را دنبال کند. سالها گذشت و او به موفقیتی دست نیافت، انتظار داشت و عمرش را صرف کار در مشاغل مختلف می کند تا زنده بماند. یک روز پسر عمویش خورخه به دیدار می رسد...