
میشل هیچ ترسی نمی شناسد، بنابراین به دنبال یادگیری آن می شود. او با پرنسس الیزابت و پدرش، یک پادشاه، ملاقات می کند که در یک شهر چادری زندگی می کنند زیرا قلعه آنها خالی از سکنه است. پادشاه قول داده است که دست الیزابت را به کسی که بتواند بر آن پیروز شود، داده است...