میگل از یک زندگی خوب و راحت به عنوان یک روزنامه نگار لذت می برد تا اینکه پدرش دچار سکته مغزی شد و او به محله کارگری قدیمی خود باز می گردد. او دوباره با بهترین دوست دوران کودکی خود ملاقات می کند.