کارلا از شهر کوچکی که در جنوب اسپانیا در آن بزرگ شده است تماس می گیرد. پدرش که سال هاست با او صحبت نمی کند، بسیار بیمار است. او از رویارویی با آن امتناع می کند و برخلاف نظر همه تصمیم می گیرد که او را به بارس ببرد...