جنارو رودرگز یک گودین جوان است که زندگی خود را وقف کار در کوری و پسران کرده است. رئیسش دون فرانسیسکو کوری او را مانند یک پسر دوست دارد و میداند که پسر خودش سانتیاگو، آینهکاری، بیش از حد خراب، اما دل بزرگ، چیزی جزئی ندارد...